جمشيد طاهریپور
آقای گنجی عزيز!سلام!من اين نامه را از پستوی کيوسکم برايت مینويسم، اينجا زندان معاش منست و با اين که کليدش در دست منست اما نمیتوانم از آن بگريزم! همين که شنيدم "کلن" هستی خيلی خواهش و تمنا کردم تا بيايم و از نزديک ترا ببينم، اما نشد! من به دو پسرم حکم نمیکنم، خواهش و تمنا میکنم و اين معنايش آنست که مختار و آزادند بگويند آری يا نه! هر بار که پيش آمده بايد دو روز زودتر بگويم تا برنامه ريزی کنند و من که بیخبر نشسته بودم نزديکیهای چهار بعدازظهر فهميدم که هفت- هشت، کجا هستی که میتوانم ترا ببينم، اين بود که نشد! پسرهايم هر دو دانشگاه میروند اما ترا نمیشناسند و... اين درد شمشير مهاجرت است؛ در خانهات ترا نمیشناسند
<< Home